ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

سفر به شمال

1391/2/23 16:28
نویسنده : ندا
338 بازدید
اشتراک گذاری

دوشنبه صبح راه افتادیم به سمت تالش، زادگاه بابا محسن، این اولین سفر سه تاییمون بود که فکر نمی کردم تا این اندازه خوش بگذره، یه سفر 5 روزه ی شیرین که حضور تو شیرین ترش هم کرد... بیشتر خونه ی عمو مهدی بودیم، پسر عموت پارسا، عاشقشم، تو هم خیلی باهاش اخت شدی و حسابی باهم بازی می کردین...

از اینکه می تونستی با بچه ها ارتباط برقرار کنی خیلی خوشحال بودی...

1

2

همه ی فکر و ذکرت پیش پارسا بود و پارسا حسابی مقابل تو حس بزرگی می کرد...

3

این کوچولوی پشت سرت ، یکی از دوست دخترای پارسایی،از روروئک تو می ترسید آخه صدای فضا پیما میده...

4

5

حواسم نبود بقیه سفرنامه در ادامه مطلب...

 

تو و پارسا حسابی خونه رو به هم می زدین، جدیدا یاد گرفتی میری پشت در اتاق و در و به روی بقیه می بندی و خودت پشت در تنهایی بازی می کنی...

1

2

3

سه شنبه رفتیم آستارا، به همراه عمو مهدی اینا و عمه ی بابایی، به اصرار عمو مهدی که عاشق حیواناته رفتیم باغ پرندگان، من زیاد علاقه ای نداشتم ولی تجربه ی جالبی بود...

1

این طوطی ها خیلی بد جور داد می زدن که در راه برگشت باعث ترس تو شدن و گریه کردی...

اینجا هم چند تا عکس از پرندگان میذارم که لااقل زحمت عکس انداختنام از بین نره، آخه من هیچ هدفی جز عکس انداختن نداشتم...

2

قفس ها اینقدر تور زده شده بود که نمی شد خوشگل و راحت عکس گرفت...

3

4

5

6

7

8

9

11

12

اینم یه عکس بعد از گریه از ترس طوطی های جیغ جیغو...

آستارا کمی خرید کردیم و تو بازار حسابی سروصدا راه انداختی...

بهت خونه ی عمو حسابی خوش گذشت، با وجود پارسا حس می کنم که بزرگتر شدی...

1

2

روز پنج شنبه، 21 اردیبهشت، رفتیم عروسیه دوست مشترک بابا محسن و عمو مهدی، عمو احمد، من و شما و زن عمو سحر و پارسا کلی باهام خاطره داریم از این عروسی...

1

2

بغل زن عمویی

3

اینجا هم با طرح پنبه گذاری توی گوشهات شما خوابیدی و پارسا داره تنهایی شیرین کاری می کنه...

روز جمعه به سمت لاهیجان ، خونه ی دختر عمه ام مریم، مامان حسین جون، رفتیم، صبحش به دریا سر زدیم که زیاد از دریا خوشت نیومد و ترسیدی... خواب بودی...

دریا

اینم جاده ی گیسوم که با بابایی کلی خاطره ازش داریم...

گیسوم

تقریبا ساعتهای دو رسیدیم خونه ی حسین جون، و شیرین کاریهای اونجا شروع شد...

حسین جون اسباب بازیهاشو بهت نمیداد و ناراحت میشدی، ماما میگفتی و با گریه میومدی بغلم...

1

2

3

اینجا هم رفتیم تو حیاط و کلی بازی کردین...

4

و این سفر به پایان رسید و خیلی بهمون خوش گذشت...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

مریم خاله
23 اردیبهشت 91 16:46
خاله اینها رو که خوندم شاید باورت نشه تو چشمام پر اشک شد
آخه باورم نمیشه این جوجولوی ما اینقده ماشالله داره بزرگ میشه و همه چیز رو دونه دونه تجربه میکنه
با نوشتن این موضوع ها هم توسط مامان ندا ادم حس میکنه که خودش هم اونجا بوده
خیلی خوشحالم که به همنتون خوش گذشته
خیلی دوستتون دارم
نمی دونم که چه جوزی تونستم این مدت شما گلها رو نبینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو مدت این چند روزه که همدیگه رو ندیدیم همش به یادتون بودیم همه و هممون
انشالله که به کل جاهای دنیا سفر کنین
انشالله همیشه به عروسی انشالله که خوشبخت و عاقبت بخیر بشن...
اون عکسه که سواز روروک بودی خیلی به خنده ام واداشت


خاله همیشه تو قلبمی
مریم خاله خیلی دوستت دارم
مریم خاله عشقمی
مریم خاله روحمی
نگار
23 اردیبهشت 91 17:07
عزيزم روزت مبارك
___________$$$$$$
______$$$$$$__$$$$$$$$__$$
____$$____$$$$__$$$$__$$$$
__$$______$$$$$$__$$$$$$$$
__$$____$$$$$$$$__$$$$$$
__$$$$$$$$$$$$$$__$$$$$$$$
$$__$$$$$$$$$$__$$__$$$$$$
$$$$__$$$$$$__$$__$$$$
__$$$$______$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_$
_$$$$$$$$__$$$$$$$$$__$$$
__$$$$$$___$$$$$$$_ $$$$
___$$$$_____________`$$$
___________________ $$
___آپم بيا_________`$$`
________________$$`
_____$$$$$$$$$$
___$$$$$$$$$$
_$$$$____$$_$`
$$$$$__$$___$$___$$$$
$$$$$$$______`$$_$$$$$$
$$$$__________$$$_____$
$$___________` $$____$$
_____$$$_____$$`___$$$$
___$$$$$$___$$__$$$$$$
__$$$$$$$$_$$_$$___$$$
_$$$____$$$$_$$__$$$$
__$$_____$$_$$$$$$$
___$______`$$
___________$$
____________$$`
___________`$$
__________$$
_________$$
________$$


روز شما هم مبارک
نسيم-مامان آرتين
24 اردیبهشت 91 10:40
چه خوب موقعي رفتين چون اين فصل هواي شمال معركه است
راستي بردن روروئك ايده جالبي بود
هميشه پيش اقوام خوش باشيد


درسته هوا خیلی خوب بود
روروئک هم خیلی نجات بخش بود
مامان امیر علی
26 اردیبهشت 91 0:04
سلام هم پسرکت نازه و هم خیلی خوش عکسه براتون همیشه شادی و در کنار هم بودن رو ارزو می کنم


سلام متشکرم گلم
بهجت
29 اردیبهشت 91 6:21
همیشه به شادی و سفر عزیزمعکس ها نشون می داد ابوالفضل جونم حسابی بهش خوش گذشته.حسین جون و آقا پارسا هم خیلی نانازن


ممنونم عزیزم امیدوارم دیدارها هر چی زودتر تازه بشه
مامی مائده
30 اردیبهشت 91 17:26
چه سفر خوبی خوشحالم که به ابوالفضل جون خوش گذشته همیشه به تفریح


فدات شم عزیزم
mona khaleeeeeeeeee
1 خرداد 91 22:51
خیلی دلم براتون تنگ شده بود، یه هفته ندیدن برام حکم یکسال ندیدن رو داشت...
اما خوشحالم از اینکه اولین سفر سه تایی به این شکل رو تجربه کردی عزیزم...
دوستتون دارم


جاتون خالی بود خاله